هست و نیست
چهارشنبه 19 اسفند 1388 03:24 ق.ظ
چه رنج جانکاهی است گنج بودن و مجهول ماندن !
گنج بودن و در ویرا نه ها فراموش ماندن !
رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن !
علم بودن و عالم نیافتن !
زیبا بودن و نادیده ماندن ،
فریاد بودن و ناشنیده ماندن ،
نور بودن و روشن نکردن ،
آتش بودن و گرم نساختن ،
عشق بودن و دلی نیافتن ،
روح بودن و کالبدی نبودن ،
چشمه بودن و تشنه ای ندیدن ،
پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن ،
مثنوی بودن و خواننده ای ندیدن ،
چنگ بودن و پنجه ی نوازنده ای نبودن ...
چه بگویم ؟ خدا بودن و انسان نداشتن !
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بسم الله اگر حریف مایی
شنبه 26 دی 1388 05:17 ق.ظ
دلم گرفته...

از انسانهای ارزان قیمت
از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان
گشاد است
از علمای بی دین ،
از عوام بی علم
از هویت های پشت میز نشین
از مومنان بی نور،
از روشنفکران بی ایمان،
از متعصبین بی عقل،از بله های اجباری ،
از هنرمندان بی تربیت
از طلبه هایی که طالب علم نیستند ، از دانشجویانی که دانش جو نیستند
از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده
از مظلو میتی که فقط به مردم فلسطین ختم شده است و دیگر ملتها کشکند
از آنها که وقتی مرگ آزادیخواهی را می بینند بی تفاوت از کنارش رد می شوند
از دست کسانی که صبح گفتند درود بر مصدق و عصر مرگ بر مصدق
از دست کسانی که هر کس را خواستند شهید دانستند و کسان دیگر را مرده
از آنها که هر وقت خواستند به جبهه و جنگ قداست دادند و هر وقت خواستند
آنرا به مسخره گرفتند .
از اندامهای به مزایده گذاشته شده ، از اعتقادهای حراجی
از کسانی که مفتی حرف نمی زنند ولی حرف مفت زیاد می زنند
از انرژی هسته ایی که کشتار را به یادم می آورد
از وعده های سر خرمن ، از نادیدنی های دیدنی!
از شیعیان بی علی
از صورتهایی که بوم نقاشی اند ، از متهمانی که شاکی اند
از مناره هایی که حتی به اندازه فانوسهای دریایی کارایی نجات ندارند
از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند
از تمام خونهایی که رنگین ترند
از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند
از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند
از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان، بین مظلوم و توسری خورعلامت تساوی است
از کسانی که سر سفره عبدالرحمن عوف می نشینند ولی دم از علی می زنند.
از آنها که تا فساد اخلاقی انجام می دهند نامشان محلل می شود
از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند
از سیاستمداران بی دین ، از متدینین بی سیاست
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ
از عروسکهای بالماسکه ، از زنان مرد صفت ، از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیتراژ می خواهند
از همه آنان که « نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند
از رای های ممتنع و خنثی
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند
از همه چیز داران بی همه چیز ، از امانت داران خائن ،
از کفهای روی آب ، از زنگارهای روی آینه
از پشتهایی که همیشه رو در روی خصم اند
از آنان که تاسوعا وعاشورا را تنها درتقویم جستجومی کنند
و کربلا و کوفه و شام را تنها درنقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند
و درکربلا و کوفه وشام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از خنجرهایی که بر پشت می نشیند ، از آنان که نی را به گیتار می فروشند
از آنان که با شنیدن نام « خردل » به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج » تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند
از آنان که با شنیدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده می شود
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند
از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند
از سگهای بی وفا ، از اسبهای نانجیب ، از خروسهای بی محل
از مورچه های تنبل و بی کار ، از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل
از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند
از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ ، از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند
از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا ، از بزدلان و ترسوهای مصلحتی
از رفیق
از آنان که بازی می دهند ، از آنان که بازی می خورند
از بازی ها ! از بازی ها ! از بازی ها!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
یک با یک برابر نیست
سه شنبه 22 دی 1388 08:32 ب.ظ
معلم پای تخته داد میزد،
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان
ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند،
و آن یکی در گوشهی دیگر جوانان را ورق میزد.
دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هو می کرد
و با آن شور بی پایان ٬ تساویهای جبری را نشان می داد
معلم با خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت: یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
«همیشه یک نفر باید به پا خیزد»،
به آرامی سخن سر داد : «تساوی اشتباهی فاحش و محض است.»
نگاه بچهها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟!
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت. معلم فریاد زد: آری برابر بود!
و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود،
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟!
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد.
حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربه شلاق له می گشت؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها٬ در جزوههای خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
رباعی
چهارشنبه 9 دی 1388 05:34 ب.ظ
اینقدر مرا خیره تماشا نکنید !
خود را به دلِ شکسته ام جا نکنید!
من تبرئه از عشق شدم پس لطفا:
پرونده ی بسته ی مرا وا نکنید!
***
نگذاشت که حرفِ انقلابی بزنم؛
بر هر دل ِخواب رفته آبی بزنم
گور ِ پدر ِعشق که هرگز نگذاشت
در شعر، دو تا حرفِ حسابی بزنم!
***
هر روز، شدید یادِ تو می افتم...
با شعرِ سپید، یادِ تو می افتم
افسوس که دیگر آنقدَر دوری که:
با «فعلِ بعید» یادِ تو می افتم!
( سعید ربیعی )
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1388 04:38 ق.ظ
کودکان کربلا
جمعه 4 دی 1388 05:33 ب.ظ
.jpg)
راستی آیا
کودکان کربلا تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب! آب !
مشق ِ بابا آب بود؟
(شادروان قیصر امین پور)
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 09:09 ب.ظ
به چشمانت اعتماد کن!
پنجشنبه 3 دی 1388 01:08 ق.ظ
برداشت اول : سال 67 جنگ تحمیلی ،اصفهان خیابان چهار باغ...
برادر 1 : برادرا سریعتر حرکت کنید ترافیکه این قسمت یا علی. برو داداش خدا خیرت بده.
برادر 2 : خواهرم حجابتو رعایت کن لطفا. اجرت با حضرت زهرا...
برداشت دوم: سال 88 ، خیابان چهار باغ اصفهان...
به اصطلاح برادر راهنمایی رانندگی: راننده پژو بکش کنار، آهـــــــــــــــــــای با توام، بکش کنار تا گواهینامتو
سوراخ نکردم بندازم گردنت .نمیفهمی پارک ممنوعه دوبله پارک کردی؟ پر رو بازی در میاری؟
وقتی رفتی پارکینگ آدم میشی...!!
گشت ارشاد : آشغال این چه وضعیه موهاتو بکن تووو. شماها آدم بشو نیستین...
نتیجه : دلخوش از آنیم که حج می رویم ... غافل از آنیم که کج می رویم
و این داستان همچنان ادامه دارد...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
به نام او...
پنجشنبه 3 دی 1388 12:41 ق.ظ
بنام مهربانترین مهربانان. او که نه در محبتش ریایی دیدم ، نه در عشقش به بندگان
خواهشی، نه در بخششش منتی و نه در عفوش غروری. یگانه ترین قرار عالم که قرار
دل بیقرارانست.
یک لحظه ، یک نگاه ، فقط یک اشاره کن...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 09:08 ب.ظ
تبلیغات
